تبليغاتX
جوان و نیشخند
تاريخ انتشار 11/02/87 شماره سريال 16970


؛ارديبهشت كه از راه مي رسه، آدم ياد اردو مي افته. يادش به خير اردوهايي كه در دوره مدرسه مي رفتيم. حالا اونا به كنار، دوران دانشگاه هم بدون اردو نبود. از كنفرانس ها و همايش ها و سمينارهاي علمي كه بگذريم، هميشه يك اردوي ويژه تو ارديبهشت داشتيم كه با بقيه اردوها فرق مي كرد، همش ٢ روز بودها ولي پربار بود. خوبيش اين بود كه همه دانشگاه ها يه همچين اردويي رو داشتن، نمايشگاه كتاب تهران.
خب بگذريم از اين كه بعضي استادهاي مهربون(!) امتحانات ميان ترم و گاهي پاياني آزمايشگاه ها رو دقيقا موقع اردو برگزار مي كردن و به لطف اين عزيزان يك بار هم قسمت نشد، روي ماه نمايشگاه كتاب پايتخت رو ببينيم. ولي از قديم گفتن نخوردي نون گندم نديد بديد! نديدي هم دست مردم؟ چرا بابا، دوستان به جاي ما. برو بچ خوش شانس يا اونايي كه حذف درس رو به نرفتن ترجيح مي دادن، بودن كه برن و واسه ما هم تعريف كنن. بنده خداها هميشه هم با يك فهرست بلندبالا كه گاهي طولش به ٢ متر مي رسيد روونه اردو مي شدن. باز هم بگذريم از اين كه وزن فهرست مذكور از وزن كتاب هايي كه موقع برگشتن همراه داشتن، بيشتر بود ولي تا دلتون بخواد حكايت بود واسه شنيدن و عكس بود واسه ديدن. End فرهنگ بود اين اردو! وقتي هم مي پرسيدي كه پس چي شد اون همه كتاب، مي گفتن «گرون بود، شلوغ بود، جانبود، سنگين بود و...» همين طور مي گفتن تا آخر سر مجبور مي شدي بگي ان شاء الله سال بعد. اما حالا اوضاع كمي فرق فوكوله، البته ما كه اميدواريم اوضاع بازار كتاب هموني بشه كه قبلا حتي در مخيله مون هم نمي گنجيد.
؛و اينك...
؛كتاب موبايل. به به! به به! خيلي ممنونيم. بعضي ها كه حتي اسمش رو هم نشنيدن، ولي آب زنيد راه را كه كم كم داره غوغا مي كنه اين پديده عصر نو.
يه زماني بود كه دلمون قنج مي زد واسه يه دونه گوشي فكسني تا فقط راه بريم و باهاش حرف بزنيم. بعدش SMS يا همون پيام كوتاه را پاس بداريم اومد تو بورس اي بدك نبود. فكر مي كرديم از صحبت كردن ارزون تر تموم مي شه ولي يكي من بگم و يكي اون بگه، ٢ تا اون بگه و ٣ تا من بگم، رفت و رفت تا يهو قبض اومد در خونه كن فيكون. عجب زبلي بود اين پيام كوتاه. كم كم ديگه نه صحبت فاز مي داد و نه پيام كوتاه، رفتيم تو خط گوشي. حالا گوشي از سيم كارت هم افاده اي تر شده بود. درست مثل جعبه جواهري كه ارزشش از خود جواهر بيشتر باشه، ولي خب شده بود، كاريش هم نمي شد كرد.
تنوع گوشي يعني: «دوربين من ٣ مگا پيكسل سايبرشاته مال تو VGA گوشيت MP3 نمي خونه؟ واه واه، چه بي كلاس، گوشي فقط با سيستم عامل، چيه عين بچه ها ماشين حساب گرفتي دستت!
؛بلوتوث
؛يه مدتي بود اين همكارمون گير داده بود كه سوژه بلوتوث رو كار كنيم. بهش گفتم آخه چه سوژه اي؟ اين كه ٢ نفر، ٣ نفر دور هم جمع مي شن و اين واسه اون فايل مي فرسته و اون هم واسه اين شد كار؟ اصلا از نظر ما كار كردن خود اين سوژه كراهت داشت چون فكر مي كرديم بد آموزيش بيشتر از وجنات مثبت احتماليش خواهد بود. در ثاني رطب خورده كي كند منع رطب؟ اين بود كه بي خيالش شديم. از طرفي ما واسه خودمون يه پا نوستر آداموس هستيم؛ پيش بيني كرده بوديم كه ويروس ها بيكار نمي شينن و يقه بلوتوث بازها رو مي گيرن و اون ها رو به جايي مي كشونن كه از خير همين وجنات مثبت هم مي گذرن. خب بلوتوث كه نشد، پيام كوتاه هم كه نشد، صحبت كردن هم كه خرج داره و يك گوش مفت مي خواد، پس چي كار كنيم؟ خب معلومه برو كتاب بخون!

؛مكالمه من و وجدان عزيزم
؛چه پيشنهاد تابلويي! خسته نشي يه وقت با اين پيشنهادت؟ باباكسي كه يه بار با word تايپ كنه، نمي تونه بره با قلم ني روي پاپيروس بنويسه. البته كار نشد نداره ولي مسئله اينه كه وقتي فناوري بياد رو كار، انگيزه هاي قوي تري واسه برگشت به گذشته و كتابخوني لازمه. نمي شه كه همه چي هر روز آپ ديت بشه ولي كتاب ها به همون سبك و سياق قرن بوق باقي بمونن. آقاجون اصلا ما به جهنم. مي دونين دولت سالانه چه قدر واسه كاغذ رايانه مي ده، ببخشيد يارانه مي ده؟ نمي دونيد خب ما هم نمي دونيم ولي مي دونيم كه كم نيست.
- خب يارانه كتاب به ماچه؟
- اي بابا نفرماييد، دولت يارانه بده، انگار ما از جيب خودمون يارانه داديم.
- پس يعني كتاب خوندن رو بي خيال مي شي؟
- آقاجون يارانه بخوره توي سر ما، گرونه، گرون. كتاب خوندن خرج داره.
- بگو نمي خونم، خلاص ديگه؟
- چرا حرف مي ذاري تو دهن مردم. اصلا تك تك سلول هاي روح من با كتاب عجين شده، چي بهتر از كتاب؟ ولي آخه گير نمي ياد، حالا كو كتاب فروشي درست و حسابي؟ مگه سالي چند تا نمايشگاه كتاب برگزار مي شه كه سرش به تنش بيرزه؟
- حالا گير نمي ياد؟ تا حالا كه مي گفتي گرونه؟
-آي باريك  الله هم گرونه، هم گير نمي ياد، هم طفلي دولت گناه داره.
- موبايل چي؟ موبايل دوست داري؟
- موبايل، نه موبايل چيه؟
حالا مدل گوشيش چي چي هست؟ (آهسته تر)
- چيه اول كه جوگير شده بودي، حالا مدلش چيه؟ ١٠٠، ١٢٠ مايه داشته باشي واست مي گم با موبايل مي شه چي كار كرد.
- حله، حالا بگو دارم مي ميرم از فضولي.
- ببين يه گوشي مي خواد كه فرمت جاوا رو پشتيباني كنه، بعدش ديگه تموم.
- تموم يعني چي؟
- تموم يعني ديگه هيچ بهونه اي واسه كتاب نخوندن نداري، يعني مي توني با موبايل كتاب بخوني. بدون يارانه، بدون هزينه، بدون دردسر.
- برو بابا مگه مي شه؟ پس ملت مشكلي چيزي داره كه تا حالا نرفته سراغش؟
- حالا خودداني، از ما گفتن بود، نمي خواي ما رفتيم.
- قهر نكن، بگو اصل ماجرا چيه؟ تازه تو اين گوشي ١٠٠، ١٢٠ تومني كه تو گفتي مگه چند تا كتاب جا مي شه؟
- بقيه گزارش رو بخون مي فهمي.
؛قصه از كجا شروع شد؟
؛آدما وقتي بيكار مي شن با موبايل بازي مي كنن. اما خب بازي هم يه سن و سالي داره، يه ذره كه پات به لب گور نزديك تر شد، ديگه بازي كردن هم بهت نمي چسبه.
عمر بلوتوث بازي هم تقريبا سر اومده، هرچند هنوز هم وقتي يه جاي شلوغ و پرجمعيت مي ري و بلوتوثت روشنه، يه عالمه فايل واست send مي شه ولي از بس ويروس مي فرستن و از بس هكرها زياد شدن، ديگه بلوتوث روشن هم به ريسكش نمي ارزه. البته خيلي طبيعيه كه هرچيزي كه تازه وارد بازار مي شه سرگرم كننده باشه ولي بعد كه عادي شد و تموم دل و روده گوشي رو ريختي به هم و تا آخرين زير منو شو هم كشف كردي ... بعدش ... بعدش چي؟ معمولا اين جور وقت ها گوشي جديد مياد تو بازار و دلت مي خواد يه دونه از اونارو داشته باشي تا باز هم يه چيزي واسه كشف كردن داشته باشي. اما دستت روون شده و عمر بعدي ها هم با اين تفاسير خيلي طولاني نمي شه. بعدش تازه مي رسه به اون جايي كه فكر كني چي كار مي شه با اين گوشي كرد تا يه نفعي هم داشته باشه. آخه چقدر عكس و كليپ خنده دار؟ چقدر آهنگ و ملودي؟ چقدر تم هاي رنگارنگ؟ مي ري تو خط نرم افزار شايد هم «كتاب موبايل». اين جاست كه ديگه هيچ عمري نمي شه براش تعيين كرد. الان تو ژاپن رفتن تو خط كتاب هاي آوايي. مثلا يك كتاب ٨ دقيقه اي رو بين ١٠٥ تا ٢٠٠ ين مي خرن (چيزي حدود هزار تومن ما) خب اين مال ژاپني هاست، تو ايران كه به لطف تصويب نشدن قانون كپي رايت، اونم بعد از گذشت ٢ سال از مهلتي كه به ارشاد داده شده بود و خبري نشد. خوشحال باشيد كه مفت مفت مي تونيد هر كتابي رو كه خواستين از اينترنت بگيرين. حتي مي تونيد سفارش بدين تا كتاب دلخواهتون رو به فرمت jar تبديل كنن. هر نوع كتابي: مذهبي، عرفاني، فلسفي، علمي، تخيلي، داستاني و الي آخر.
«كمال» يكي از بروبچي كه مدتيه «كتاب موبايل» مي خونه مي گه: من به شدت با اين كتاب هاي jar حال مي كنم، با اين اوضاع كم كم دارم عادت كتاب كاغذي خوندن رو از دست مي دم.
«آيدا» هم دانشجوي شهرستانه. مي گه: من معتاد كتاب خوندنم اما نصف عمر مفيدم تو جاده و خودرو مي گذره؛ اين «كتاب موبايل ها» واسم مثل يك معجزه است.
؛چه مي كنه اين كتاب موبايل:
؛اين جانب به عنوان يك عدد گزارش نويس صفحه جوان و يك عدد جوان و يك عدد موجودي كه مدتي است به فرهنگ غني كتاب خوني به شيوه مدرن رو آوردم در كمال صحت عقل و تندرستي! بخشي از به قول اون دوستمون مفايد (جمع مكسرتر فوايد) «كتاب موبايل» رو كه خودم به عينه ديدم بيان مي كنم:
١) همراه بودن كتاب يا كتاب هاي مورد علاقه در تمام اوقات شبانه روز حتي در مكان هايي كه ورود كتاب ممنوع است (راستي كجاها ورود كتاب ممنوع است؟)
حالا يه چيزي پرونديم ديگه.
٢) حجم بسيار بسيار كم اين كتاب ها نسبت به نوع مشابه خود در دنياي حقيقي. با احتساب اين كه يك كتاب ٤ هزار و ٢٠٠ صفحه اي تنها 700KB يعني چيزي كمتر از يك آهنگ فضارو اشغال مي كنه، شما حساب كنيد توي گوشي مدرن خودتون كه RAM يك تا ٢ گيگ نصبه، چند تا كتاب با اين تعداد صفحه جا مي شه؟ و اين يعني شما مي تونيد يك كتابخونه مجازي سيار رو همه جا با خودتون داشته باشين.
٣) امكان پرش به صفحه مورد نظر با زدن يك كليد و ذكر شماره صفحه. تفاوت كتاب حقيقي و مجازي مثل تفاوت CD و نوار كاسته. تو CD مي توني بپري به هر جايي كه مي خواي اما نوار بايد خرت و خرت بره جلو يا عقب، تازه معلوم نيست كجا مي ره.
٤) امكان تغيير فونت و سايز متن و رنگ زمينه كتاب تا خداي نكرده چشماي خوشگلتون آسيب نبينه.
٥) آقا رايگان بودنش. به جون خودم همين ٢٣ آوريل كه گذشت، ١٠٠ تا كشور، روز جهاني كپي رايت رو جشن گرفتن و شيريني خوردن ولي ايران كه تو اين جشن نبود. چون نامه كميته مالكيت حقوق معنوي رو امضا نكرده. خب خوش به حال ما شده ديگه. كپي مي كنيم، paste مي زنيم حالش رو مي بريم!! غصه نخوريد حتي اگه ايران به اين كميته بپيونده و كپي ممنوع بشه، باز هم از خود كتاب خيلي خيلي ارزون تر درمياد.
٦) ترويج فرهنگ كتاب خوني. چون بعضي ها جون به جونشون كني دست به كتاب نمي زنن، اين جوري شايد به ضرب موبايل بازي يك نيم نگاهي هم به ٢ تا كتاب بندازن.
٧) دستيابي به اهداف محيط زيست دوستانه! واسه هر كتاب چند تا درخت بايد قطع بشه؟ خب اين طوري ديگه قطع نمي شه.
٨) يك كتابخونه واقعي چند هكتار زمين احتياج داره ولي مجازي كه شد فضاي واقعي هم ديگه نمي خواد.
٩) و اما مهم ترين فايده كه به همه موارد بالا مي ارزه اينه كه به علت روشنايي صفحه موبايل و بدون سر و صدا ورق خوردن صفحات، «كتاب موبايل» رو مي شه هر جايي خوند. حتي قبل از خواب وقتي همه جا تاريكه. ديگه هيچ كي هم نيست كه بگه بچه جون! صبح شد، چراغو خاموش كن.
پي نوشت: كتاب فروشان محترم! به جاي اين كه بنده حقير سراپا بي گناه و معصوم رو اين طوري غضبناك نگاه كنيد، برين خودتونو آپ ديت كنيد. «كتاب موبايل» بياريد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:36  توسط سمانه  | 

تاريخ انتشار 31/01/87 شماره سريال 16960


در راديو شنيديم كه يك مسئول از سفر زمستانه حرف مي زد. خب يك زماني هم طرح كم كردن تعطيلات نوروز بود. احتمالا دارند مقدمه چيني مي كنند.

 راست هم مي گويند در تقويم ايراني ها از رنگ قرمز زياد استفاده شده است. اگر مي گويند تعطيلات نوروز كم شود و زمستان اضافه شود به خاطر اين است كه اگر تعطيلات نوروز كم هم نشود، تعطيلات زمستاني سر جاي خودش هست. هوا كه سرد است، برف هم مي بارد ٣ متر ٣ متر، گاز هم كه كم داريم. تازه طبق گفته رئيس سازمان هواشناسي ايران، سال ٨٧ كشور دچار خشكسالي خواهد شد. اين يعني زمستان را ديديد يعني بهار را ديديد.

اين موضوع را كه گفتيم جدي است ها، شوخي نمي كنيم. يك نفر گفته كه خسارات خشكسالي در كشور ما از زلزله هم بيشتر است. حالا شما فكر كنيد ما كه روي كمربند زلزله هستيم، تازه زلزله پيش خشكسالي كم آورده واي به حال آن كشورهايي كه سوسول بار آمده اند. بله مي گفتيم؛ خشكسالي است و زمستان و بهارش هم خوشبختانه يا متاسفانه يكي است. خوشبختانه از آن جهت كه سفر ارزان مي رويم و متاسفانه هم... حيف زيبايي هاي بهار كه از دستمان رفت.

 پس وقتي زمستان است و هوا هم سرد است و گاز هم تقريبا قطع است چه كاري بهتر از اين كه انسان تعطيل شود البته از كار تعطيل شود نه از زندگي چرا كه مثلا قرار است اين تعطيلات يك روزي جايگزين نوع بهاري خودش شود. جايگزين هم كه مي دانيد يعني چه؟ يعني اين كه اگر شما سابقا بهار مي رفتيد سفر حالا مجبوريد زمستان برويد. سفر ارزان قيمت است ديگر، حالي مي كنيد اساسي. تازه سفركارت ملي هم داريد يعني قرار است به زودي يكي يك عدد بهتان بدهند.

 معاون سازمان ميراث فرهنگي، گردشگري صنايع دستي و غيره گفته كه سفركارت ملي براي عموم مردم طراحي شده است. اين سفركارت را در جيب مي گذاريد، سوار يك وسيله اي مي شويد، مي رويد سفر. جزئيات اين سفركارت را نمي دانيم ولي گمان مي كنيم كه يك چيزي در مايه هاي كارت سوخت باشد. مي توانيد به دستگاه بزنيد و قطار، كشتي، اتوبوس يا هواپيمايتان را حركت دهيد.

بعد هم مي رويد كنار دريا، نه ببخشيد دريا مال زمستان نيست؛ علاوه بر اين كه خطر دارد، گويا امكان شنا نيز نمي باشد. مي رويد به وسط كوير البته شب هاي كوير سرد است ولي شايد روزهايش را بتوانيد تحمل كنيد. اين جوري شايد خودتان خيلي از سفر فيض نبريد ولي شهروندان آن جاهايي كه رفتيد فيضي خواهند برد عجيب چرا كه شما احتمالا اولين نفري هستيد كه جاذبه توريستي شهرشان را كشف كرده ايد.

مي بينيد برنامه ريزي مسئولان چقدر دقيق است؟ آخر قرار بوده كه طي طرح سفر ارزان قيمت، مسافران هم در تمام كشور به طور يكسان پراكنده شوند و خداي نكرده آن كسي كه در كوير زندگي مي كند فكر نكند كه جاذبه گردشگري اصفهان به واسطه سي و سه پل، منارجنبان و عالي قاپو بيشتر از خار و خاشاك كوير است. اين يعني هر جايي براي خودش زيباست فقط چشم بصيرت مي خواهد،

 بگذريم. سفر كارت ملي توي جيبتان است و مي توانيد به هر هتلي كه سر راهتان بود برويد و سفركارت را به دستگاه بزنيد و اتاق بگيريد. با اين سفر كارت حتي مي توانيد سوار تاكسي، اتوبوس، مترو، تله كابين و منوريل شويد؛ البته اين آخري هنوز راه نيفتاده؛ انشاء الله تبصره ١٣ كه اجرا شد شما با سفركارت خود مي توانيد منوريل هم سوار شويد.

حالا يك چيزي. ما نمي دانيم چرا وسط دنياي شيرين آرزوها، يك عده اي همين طوري مي پرند وسط و از گراني حرف مي زنند. دقيقا نمي دانيم قضيه از چه قرار بوده ولي گويا سفرهاي نوروزي آن طوري كه تخمين زده بودند ارزان از كار درنيامده (ما مي دانيم سفركارت كه بيايد قضيه حل است ولي فعلا گويا مشكلاتي بوده) بعد آن وقت رئيس هيئت مديره صنفي دفاتر خدمات مسافرتي و هوايي درباره وضعيت نرخ تورهاي مسافرتي گفته: آيا مي شود نان گران شود، بليت هواپيما گران شود، هتل گران شود ولي تورهاي گردشگري ارزان بماند؟

 «محمدحسن كرماني» گفته نرخ آژانس ها تابع بقيه نرخ هاست. ما هم مي گوييم حرف حساب جواب ندارد. مگر مي شود گوجه فرنگي بشود كيلويي ٢ هزار تومان، قيمت تخم مرغ هم با مرغ يكي بشود، بعدش املت را باز هم در كافه ها و چاي خانه هاي سرراهي سرو كنند؟ هر چيزي حق ترقي دارد، حتي اگر آن چيز املت باشد. طبق تبصره ١٣ كه هنوز نيامده اثراتش آمده، اين غذاي اصيل و خوشمزه ايراني جايگاه باكلاس تري يافته و انگار قرار است از اين به بعد در مجالس عروسي به جاي جوجه كباب سر ميز مدعوين قرار گيرد.

 داشتيم از سفر مي گفتيم حواسمان را پرت كردند. اصلا به ما چه كه قيمت اجناس گران شده، ما با سفركارتمان خوش هستيم. قرار است سفر زمستانه كه راه افتاد برويم ديزين اسكي كنيم. چوب هاي اسكي مان هم كمي دمده شده؛ مي خواهيم عوضشان نماييم. خوش مي گذردها، شما نمي آييد؟ راستي ما آخر نفهميديم اين ارزاني كه مي گويند يعني چند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط سمانه  | 


تاريخ انتشار 24/01/87 شماره سريال 16954


١) در آغاز سال نو از سوي يكي از نهادهاي استان به جلسه اي دعوت شديم كه تحت عنوان نشست خبري برگزار شده بود. ما بسيار خرسند شديم از اين كه امروز واقعا رنگ دگر است نه رنگ ديروز چرا كه مي گويند سالي كه نكوست از بهارش پيداست و چون در ابتداي بهار مسئولان فراري از خبرنگار، خود پذيراي ما شدند جاي بسي شگفتي و البته شكر داشت.

 الغرض، با سر به محل دعوت شده رفتيم و طبق معمول تمامي نشست هاي خبري همراه با كوله باري از سوالات ريز و درشت. مسئول مربوطه در جايگاه حاضر شد و مثل گذشته با چهره اي متبسم سال نو را تبريك گفت. مي گويند تبسم كردن چهره را زيباتر مي كند ولي از طرف ديگر مي گويند وقتي به روي كسي بخندي... ما هم از خدا خواسته كوله بار سوالاتمان را آماده تر كرديم؛ اما پيش از اين كه دهانمان براي گفتن «ب» بسم  الله باز شود، مسئول مربوطه با همان تبسم، از مشكلات به احتمال لاينحل نهادش سخن گفت.
از بدهي هايش، از كمبود اعتباراتش، از همكاري نكردن ارباب رجوع، از كار شبانه روزي پرسنل و با اين وجود ادامه مشكلات و هر موردي را آن چنان با سوز و آه بيان مي كرد كه خبرنگاران حاضر مجبور مي شدند يكي يكي سوالات پيش رويشان را خط بزنند.
مسئول محترم آن قدر گفت و گفت تا به اين جا رسيد: «حالا كه وضع اين جوري است ديگر از ما نخواهيد كه... ديگر نپرسيد كه...» يكي از خبرنگاران هم در جواب گفت: ما نه تنها از شما نخواهيم پرسيد كه... نخواهيم خواست كه... بلكه ما كلا از خير شما و نهاد شما هم گذشتيم اما حتي با گفتن اين جمله هم جلسه به پايان نرسيد!
٢) حاشيه دوم هم به اين جلسه كه گفتيم مربوط مي شود. مسئول مذكور (مذكور به معني مربوطه نه لزوما اين كه مسئول مرد بوده است، البته منظورمان اين هم نيست كه مسئول خداي نكرده نامرد بوده و باز منظورمان از نامرد بودن لزوما غيرمونث بودن هم نيست)

 مي بينيد كه مجبوريم براي هر چيزي توضيح دهيم ولي چه كنيم؟ دلمان مثل اين جناب مسئولي كه توصيفش رفت، نازك مي باشد و نمي خواهيم دل هيچ كسي را به واسطه مبهم حرف زدنمان بشكنيم!

 اين مسئول عزيز از معضلي در حيطه وظايف خودشان صحبت كردند و دستوري كه براي برخورد با اين معضل از مقامات دريافت كرده اند اما چون اين برخورد به قيمت اشك و آه و ناله متخلفان تمام مي شود، نمي توانند قانون را اجرا كنند. ما هم كه دلمان از سنگ نيست؛ وقتي اين مسئول گران مايه با اين جايگاه و مرتبه طاقت ديدن اشك چشمي را ندارند ما چه كسي باشيم كه اصرار كنيم قانون در موردشان با شديدترين حالت اجرا شود؟!
٣) حاشيه بعدي مربوط مي شود به مراسمي كه ما را به آن دعوت نكردند ولي وظيفه خود دانستيم كه برويم. مراسم جالبي بود. بسته به موضوعي كه داشت هيجان انگيز هم بود ولي طبق معمول تمام مراسم ها آن چيزي كه مدعوين زياد دارند وقت است درست مثل همان چيزي كه ميزبانان زياد دارند يعني مديريت زمان!

در اين مراسم هيچ خبري از پذيرايي نبود. احتمالا مسئولان برگزاري خواستار ايجاد تفاوت مابين اين مراسم با ديگر مراسم هايي از اين دست بوده اند. از اين گذشته در اين مراسم هيچ جايي براي نشستن خبرنگاران در نظر گرفته نشده بود. اين موضوع براي مايي كه در همه جا، جايگاه ويژه خبرنگاران داريم دشوار آمد ولي اين را هم گذاشتيم به پاي همان احساس متفاوت بودن. كش آمدن مراسم و جايي براي ايستادن؟؟ خب چراغ مي دهد كه اين ٢ تا با هم جمع نمي شوند فلذا خاكي بودن حرفه مان ما را بر آن داشت كه روي تكه سيماني كه از جايگاه ايستگاه خط واحد اضافه آمده بود بنشينيم (آن هم در اين بحران سيمان).

سرانجام مراسم آغاز شد ولي چه آغاز شدني. درست در نقطه عطف سخنان مقام مسئول، آمد برسرمان آن چه كه مي ترسيديم از آن.
دوباره، دوباره كه چه عرض كنم هزار بار، شايد هم بيشتر مشكل صوت. منظور همان دم و دستگاه ميكروفون و بلندگو و... است. صداي مسئول به شكلي قطع و وصل مي شد كه ما احساس كرديم در مكاني كه نشسته ايم آنتن نمي دهد و بايد جايگاه سيماني مان را عوض كنيم. ولي كمي بعد فهميديم كه ميكروفون و بلندگوها براي هيچ مدعوي آنتن نمي دهد.
سخنان مقام مذكور موقتا قطع شد تا مشكل برطرف شود يك برنامه ديگر را اجرا كردند. برنامه موقتي به پايان رسيد و ما خوشحال از اين كه بالاخره بقيه خبرمان را مي نويسيم. اما همان صداي قطع و وصل شونده هم ديگر شنيده نمي شد و به جايش يك نوع صداي ضعيف مثل اين كه راديويي روشن باشد، به گوش مي رسيد.
رفتيم جلوتر ولي ديديم سخنگويي ديده نمي شود اما صدايش همچنان مي آيد، تازه فهميديم كه مشكل صوت برطرف نشده و ايشان از ميكروفون ديگري در جاي ديگري والبته در همان حوالي به سخنان خود ادامه مي دهند.
همين را بگوييم كه تا سخنان ايشان به پايان رسيد، جان ما هم بالا آمد چرا كه نه تنها گوش هايمان در آن همه تبلور برنامه ريزي(!) به خوبي كار نمي كرد و آفتاب هم مستقيمانه روي سرمان مي تابيد، بلكه خود سخنگو را هم نمي ديديم تا لااقل بتوانيم لب خواني كنيم.
يكي از همكاران پيشكسوت مي گفت: از زماني كه به ياد دارد، اين گونه جلسات با مشكل صوت مواجه بوده و تا به همين امروز هيچ كس نمي داند كه چرا مسئله به اين سادگي، اين همه سال است بي جواب مانده، شما مي دانيد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:41  توسط سمانه  | 

تاريخ انتشار 22/10/86 شماره سريال 16892


؛يادتان مي آيد هفته پيش بحث شيرين نسبيت را مطرح كرديم و گفتيم كه قرار نيست هيچ خوب و بدي مطلق باشد؟ اگر مطلب را خوانده باشيد تاكنون به اين نتيجه كاملا واضح رسيده ايد كه مطلقا خوب و مطلقا بد در اين حوالي يعني كشك.

 اين شماره هم قرار شده براي تفهيم بيشتر موضوع نسبيت باز هم از خوبي ها و بدي هايي بگوييم كه خيلي هم خوب و بد نيستند. البته يك نكته خيلي مهمي را در شماره پيش فراموش كرديم متذكر شويم و آن نكته چيزي نيست به جز شرايط جوي.منظورمان همان جوگير شدن است. متوجه نشديد، نه؟ خب مهم نيست، ما مي دانيم كه آموزش هر دانشي نياز به مثال دارد و آوردن مثال هم كاري است كه از دست چپ ما برمي آيد بنابراين اصلا غصه نخوريد چرا كه در ادامه مطلب خوب شيرفهم خواهيد شد كه ما چه مي گوييم و دنيا دارد به كدام سمت مي چرخد؟ (بله به يقين به سمت ما كه نيست).

 وقتي يك انسان عاشق مي شود ... يعني بايد همه چيز را به شما بگوييم؟ يعني بعد از پخش اين همه فيلم و سريال عشقولانه از همين صدا و سيماي خودمان تاكنون متوجه نشده ايد كه وقتي يك انسان عاشق مي شود چشمانش طور ديگري مي شود؟ و الله خجالت دارد. همين الان دست يك بچه ٥ ساله را بگيريم بياوريم اين جا از سير تا پياز رابطه هاي عشقولانه فيلم ها را برايتان تعريف مي كند آن وقت شما خودتان را زده ايد به كوچه علي چپ كه چه بشود؟

 باشد حالا نمي خواهد زياد خجالت بكشيد، اين بار مي گوييم كه وقتي يك انسان عاشق مي شود طرف مقابلش را فرشته اي فرود آمده از آسمان مي پندارد كه حتي ذره اي شيطنت در وجودش يافت نمي شود، منظورمان از شيطنت همان هايي است كه مردم ديگر توي زندگي شان دارند و انسان تازه عاشق شده نمي فهمد كه چرا اين مردم مثل گل و بلبل زندگي نمي كنند؟! (خب البته كه در آينده اي نه چندان دور مي فهمد) جمله مان خيلي طولاني شد مي خواستيم در ادامه بگوييم كه اين بار از ارتباط جوگير شدن با پديده هاي مطلق صحبت كرديم ولي يادتان باشد كه از اين پس بيشتر در فيلم ها و سريال ها دقيق شويد.

 نه، نه خيالتان راحت باشد، بحث نقد كردن هيچ فيلم و سريالي را مدنظر نداريم. قرار است پديده مهم تري را كندوكاو كنيم. شما كه نامحرم نيستيد، از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان؛ اين چند روز به ما يك كمي خوش گذشت. علتش را بعدا توضيح مي دهيم ولي يك عده كه تعدادشان كم هم نبود حسابي آمپر چسبانيده بودند كه چي؟ «اين سرماي استخوان سوز ديگر از كجا پيدايش شد؟»، «٣ متر برف؟ (البته اين يك قسمت مربوط به مردم استان ما نمي شود) حتما اين دانشمندان فرنگي، ابرها را بارور كرده بودند وگرنه به عمر شريفمان يك متر برف هم نباريده بود چه برسد به ٣ متر؟!»، «چرا نصف گازهاي استان قطع شده بود؟»، لطفا عجله نكنيد، منظورمان قطع گاز در نصف استان نبود، افت فشار هم نبود، مگر نشنيده ايد كه مي گويند «وصف المشكل نصف المشكل»؟؛ خب تيتر درشت مي زنيد «احتمال قطع گاز در استان» آدم مورمورش مي شود، همه اش بايد تن و بدنمان بلرزد كه نكند الان گاز قطع شود، نكند يك ساعت بعد...

بگذريم، مردم زيادي در اين چند روزه لب به شكايت گشودند و عده اي هم متأسفانه لب نگشوده پرگشودند! برهمين اساس تصميم گرفتيم در اين شماره گروه ويژه تجسس تشكيل دهيم، همان كندوكاو خودمان. ولي لطفا قبل از خواندن مطالب ديگر صفحه، اين يكي را تمام كنيد چون اصلا دوست نداريم بحث نسبيت ناقص بماند. ما دلمان مي خواهد آن قدر برايتان بگوييم تا از فردا در هر شرايط جوي كه قرار داشتيد، چشمانتان قشنگ تر و واقعي تر ببيند.

درست است كه بارش سنگين برف در شهرهاي مختلف كشور و سرماي شديد هوا خيلي كارهاي بدي كرد، مثلا يك عالمه راه اصلي و فرعي و روستايي و عشايري و ويلايي (يعني به سمت ويلا) را مسدود كرد (كه ما با عرض معذرت از اين يكي بابت بسيار مسرور شديم چرا كه اتوبان روها درد كوره راه روها را براي يك بار هم كه شده چشيدند) درست است كه يك عالمه پرواز لغو و يك عالمه مسافرت ضروري و غيرضروري كنسل شد، درست است كه بعضي جاها گاز قطع شده و بعضي جاها آب و بعضي جاها هر دوي اين ها به اضافه تلفن و در بدترين حالت به همه اين ها اضافه كنيد برق. ولي اين قدر منفي نگر نباشيد چرا كه در همين راستا يك سري اتفاقات خوبي هم افتاد كه لازم است يادآوري كنيم.

١) شادماني گروه كثيري از آينده سازان اين مملكت به واسطه تأخير چند روزه در امتحانات پاياني ترم اول.
٢) شادماني گروه كثيرتري كه سابق بر اين سنگ هم مي باريد تعطيل نمي شدند از جمله كارمندان محترم جاهاي غيردرماني و غيرخدماتي مخصوصا اهالي محترم مطبوعاتي كه ما باشيم!
٣) مهربان شدن كم نظير مردم با يكديگر و از آن مهم تر مهربان شدن بي سابقه و بي نظير مسئولان با مردم كه در حالاتي مشاهده قلب هاي تپنده شان در اين هواي سرد، ما را وادار به عرق ريزي (از نوع شرم) مي كرد. نخير، زحمت كشان هميشگي هلال احمر، راهداري، نيروي انتظامي و امثالهم را نمي گوييم، البته از مسئولان استان خودمان بي خبريم ولي شنيده ايم كه رئيس روابط عمومي شركت مخابرات گيلان اعلام كرده كه به دنبال بارش شديد برف در اين استان، تلفن هاي قطع شده به علت بدهي شهروندان شهرهاي اين استان وصل شده است.

«نادر صالح» گفته: مخابرات گيلان اين كار را براي رفاه حال شهروندان و ارتباط برقرار كردن راحت تر آن ها با يكديگر انجام داده، ايشان در ادامه يك خبر خوب ديگر هم به گيلاني ها داده اند كه بر مبناي آن تلفن هاي همراهي كه قرار بوده به علت بدهي در همان روزها قطع شود، فعلا قطع نمي شود تا فرصت ارسال پيامك هاي برفي از مردم گرفته نشود.

 (خوش به حال گيلاني ها، همه اش ٢ تا استان آن ورتر از ما هستند ها ولي فاصله مهرباني مسئولانشان ... بي خيال) مهرباني مسئولان در اين چند روز حد و مرزي نداشت، مسئولان صدا و سيما كه سنگ تمام گذاشتند از بس فيلم و سريال جذاب پخش كردند! مسئولان شهرداري هم كه براي ادامه خدمات رساني به مردم نمك كم آوردند ... ديگر مسئولان هم ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:10  توسط سمانه  | 



هيچ كاري مطلقا بد يا مطلقا خوب نيست. قبول نداريد؟ فرقي نمي كند، چرا كه در هر صورت شما نيز دير يا زود به همين نتيجه خواهيد رسيد. به عنوان مثال همين مسئله سهميه بندي بنزين .اين اقدام عظيم دولت كه آن اوايل در اذهان بعضي ها خيلي خوب مي نمود و در اذهان بعضي هاي ديگر خيلي بد، هم اكنون چهره واقعي خود را به مردم نشان داده است. بيشتر از اين توضيح نمي دهيم چون خيلي وقت است كه قول داديم دور اين موضوع كليشه شده را خط بكشيم. همين قدر بدانيد كه هر ٢ گروه موافق و مخالف فهميدند كه خوبي ها و بدي هاي اين طرح نيز مثل هر طرح ديگري نسبي بوده، نه مطلق.

در زندگي روزمره هم خيلي از اين اتفاقات مي افتد، بگذاريد چند مثال از همين دور و برها برايتان بزنيم. مثلا فرض كنيد يكي از همين روزهاي زمستان است و از آسمان گلوله گلوله برف مي بارد.شما هم با يك احساس كاملا رمانتيك گونه  كنار شومينه پشت پنجره نشسته ايد و داريد لذت مي بريد. با خودتان مي گوييد آه كه چقدر برف زيباست، واي كه فصل زمستان چه قدر رويايي است. شايد هم دلتان خواست و تغيير عقيده داديد تا از آن پس فصل زمستان را به عنوان فصل محبوب تان به ديگران معرفي كنيد. بله مي دانيم، كلي هم كلاس دارد وقتي همه مي گويند بهار و تابستان و پاييز و شماي متفاوت(!) زمستان را انتخاب مي كنيد.

خلاصه آن شب برفي را با ديدن خواب هاي برفي تر سپري مي كنيد و فردا صبح با نشاط و قبراق به طرف محل كار حركت مي كنيد اما چشمتان روز بد نبيند، هنوز ٢ قدم از در حياط آن طرف تر نرفته ايد كه موقع  احوالپرسي با همسايه در نهايت آبروريزي به شدت سر مي خوريد و به زمين مي افتيد، در ذهنتان يك زمين خوردن حسابي و جانانه را تصوركنيد تا حالتان از هر چه زمستان و برف و زيبايي است به هم بخورد! در اين لحظه و شايد كمي بعدتر، وقتي كه فهميديد بلند شدن از روي زمين به سختي زمين خوردن است! به زيبايي هاي تابستان و خوردن هندوانه كنار حوض آب مي انديشيد.

 خب البته شمايي را كه من مي شناسم (شناختن از آن بابت كه مي گويند انسان ها بيش از آن كه با هم متفاوت باشند، به هم شبيه اند) تابستان ها هم موقع قطع ناگهاني برق درميان خواب شيرين بعدازظهر، وقتي زير خنكاي كولر لميده ايد، يا شب هنگام كه تمام تيرهايتان براي التيام  نيش پشه ها به سنگ مي خورد، دوباره زمستان و آدم برفي را از صميم دل آرزو مي كنيد. البته پاييز و خش خش برگ ها با آن سرماخوردگي هاي بي موقع اش و گرگر آسمان و بارش سيل آساي باران بهار و تازه شدن حساسيت هاي فصلي ناشي از شكوفه هايش، همه و همه درس هايي از همين نسبي بودن خوبي ها و بدي ها دارد.

 راستش را بگوييد، با خودتان چه فكري كرده ايد؟ نه خير. ماشاء الله هزار ماشاء الله آن چيزي كه در ذهنمان زياد است، مثال مي باشد؛ اگر به چهار فصل گير داده ايم، براي اين است كه مجردها و متاهل ها، بچه ها و پيرها، همه مي فهمند چه مي گوييم. باشد يك مثال واضح و روشن ديگر برايتان مي آوريم كه فقط گروه متاهلان درك مي كنند (پيشاپيش از درك پايين خود به علت تجرد شرمساريم) آها، داشتيم مي گفتيم؛ مثال ما همان قصه عشقولانه و سوزناك ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد است، البته به انضمام بيت اول ديوان حافظ، هماني كه مي گويد: « كه عشق  آسان نمود اول ولي افتاد مشكل ها».

 خب بگذريم، درصد مثال خونمان چسبيد به سقف.بهتر است برويم سر اصل مطلب كه بحث شيرين تورم است. شيرين؟اوه ببخشيد، از دهانمان پريد؛ مي خواستيم بگوييم تلخ ولي يادمان آمد كه هيچ چيز مطلقا تلخ نيست، بله، شما راست مي گوييد اگر مطلقا تلخ نباشد، مطلقا شيرين كه عمرا !

 بياييد اين موضوع را كمي بيشتر كالبد شكافي كنيم، اصلا بگذاريد از همان اولش شروع كنيم. از فروردين ٨٦ كه نرخ تورم، ٨/١٢ درصد بود، ارديبهشت ٦/١٣، خرداد ٢/١٤، تير ٨/١٤، مرداد و شهريور ٤/١٥ تا رسيد به مهر امسال كه ٢/١٦ درصد تورم داشتيم.ناراحت نشويد چون ما هم از آمار و ارقام خوشمان نمي آيد ولي اين آمار با هر آمار ديگري فرق فوكولد. اين آمار با حجم اسكناس هاي جيب رابطه مستقيم دارد، با قيمت گوجه فرنگي هم همين طور. ماجراي آماري كه در بالا گفتيم، از اين قرار است كه يك روز پس از آن كه رئيس جمهور در جمع خبرنگاران از برنامه هاي مفصل دولت براي مهار تورم خبر داد، بانك مركزي جمهوري اسلامي ايران ميزان تورم در ١٢ ماه منتهي به آبان ٨٦ را نسبت به ١٢ ماه منتهي به آبان ٨٥، معادل ٨/١٦ درصد اعلام كرد.

 اين روزها اخبار مربوط به تورم فراوان است، اين اخبار پارسال حول و حوش گوجه فرنگي بود ولي امسال رفته سراغ تخم مرغ و مرغ. از ما نشنيده بگيريد ولي احتمالا پخش سريال چهارخانه در روند تورم امسال بي تاثيرنبوده است.داشتيم اخبار را مي گفتيم، اجازه بدهيد تيتروار جلو برويم: «بالاترين نرخ تورم ايران در ١٠ سال گذشته، »، « چرا تورم در ايران تك رقمي نيست»، «ركورد بدهي خارجي شكسته شد»، « هشدار توكلي درباره انفجار تورمي»، « گام هاي عملي دولت به سمت مهار تورم » و الي ماشاء الله كافي است چند صفحه روزنامه را ورق بزنيد تا يك عالمه تيتر ديگر در اين باره پيدا كنيد.

حالا حتما  مي پرسيد چرا داريم اين همه تيتر از تورم مي چاپانيم؟، لطفا خودتان را به آن راه نزنيد چون خيلي خوب مي دانيد كه چرا؟ شما منظورما را خوب گرفتيد فقط نمي خواهيد به روي مباركتان بياوريد. كمي جرات داشته باشيد، كمي جسارت... بله درست است، مي خواستيم بگوييم، تورم آن قدرها هم بد نيست، يعني مطلقا بد نيست. مغلطه  نكنيد ديگر. پس اين همه رشته مقدمه راجع به نسبيت را براي چه بافتيم؟

ببينم مگر شما بدتان مي آيد كه به جاي ١٠٠ تا اسكناس هزار توماني يا ٥٠ تا اسكناس ٢ هزار توماني يا نه اصلا به جاي ٢٠ تا اسكناس ٥ هزار توماني، فقط يك عدد اسكناس در جيبتان حمل كنيد كه ارزش همان ١٠٠ هزار تومان را داشته باشد؟ نه واقعا بدتان مي آيد؟ حرف چك پول و اين حرف ها نيست. اگر نمي دانيد بايد خدمتتان عرض كنيم كه چك پول ها به صورت قانوني يك بار مصرف هستند و اگر الان مي بينيد هي مي چرخند و مي گردند به خاطر كمبود اسكناس درشت در مملكت است.

 باور بفرماييد هذيان نمي گوييم. «سيد جلال جليليان» عضو هيئت مديره صرافي توسعه صادرات گفته است: با توجه به اين كه اسكناس هزار توماني منتشر شده در سال ١٣٥٠ با ٣١٥ برابر شدن قيمت ها(!!)، امروز كمتر از ٣٥ ريال مي ارزد (اين يعني قيمت يك شانه تخم مرغ چيزي معادل مفت) در حال حاضر نظام مالي كشور، نيازمند اسكناس درشت حداقل ١٠٠ هزار توماني است!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:26  توسط سمانه  | 


؛انسان ها وقتي كودكند، به اندازه يك دنيا، آرزو در دل دارند. از هر كودكي آرزويش را بپرسي، مي گويد: دوست دارد در آينده دكتر، مهندس يا خلبان شود. دوست دارد برود كره ماه زندگي كند. سفر به دور دنيا در ٨٠ روز هم يكي ديگر از آرزوهاي اوست. يك كودك، فكر مي كند وقتي بزرگ شد با پول هايش مي تواند هرچه اراده كند بخرد.
دقيقا براي همين است كه چنين فكري را درباره پدرش دارد! كودك نمي تواند درك كند كه يك كارمند، توانايي خريد خودروي دل خواه او را ندارد.
كودك بزرگ و بزرگ تر مي شود، وقتي به سن جواني مي رسد هنوز ته مانده آرزوهاي دست نيافتني را مي تواني در وجودش مشاهده كني. درست همين زمان است كه يك عده سرد و گرم روزگار چشيده مي گويند: «آرزو بر جوانان عيب نيست».
ولي كم كم، جواني بگذرد تو قدرش نداني... بله كم كم دوران جواني و خنديدن به درز ديوار و آرزوهاي محال تمام مي شود و بعدش چشم مي گشايي و مي بيني كه اي دل غافل، چقدر دنياي آرزوها با دنيايي كه در آن هستي فرق مي كند. كره ماه پيش كش، مي بيني تا ٢ قدم آن طرف تر از شهرت هم نمي تواني بروي. اولين موي سپيد كه روي سرت سبز مي شود، سفر به دور دنيا هم به قصه هاي تخيلي مي پيوندد.
ولي خب دنياي پس از جواني آن قدرها هم بد نيست. تعداد پيراهن هاي پاره ات كه از ١٠ تا مي گذرد، كم كم آرزوهاي جديدي وارد مغزت مي شود. اگر يك كارمند ساده باشي دلت مي خواهد مدير شوي و اگر مدير باشي مي خواهي مديركل شوي. خلاصه هرچه باشي دوست داري يك پله بالاتر بپري.
گاهي هم دوست داري از پله اول بپري روي آخري. آرزوست ديگر، براي جوانان كه عيب نيست. ما گمان مي كنيم براي جماعت مسن تر هم مشكلي نداشته باشد. خلاصه كنيم، تمام اين حرف ها براي اين بود كه بگويم چقدر دوست داريم وزير شويم... بله ما دوست داريم وزير شويم، وزير كدام وزارت خانه هم فرقي نمي كند. هرجا را به ما بدهند مطمئنيم كه با درايت كامل و به بهترين شكل اداره اش مي كنيم. خواهش مي كنم آن قيافه را به خود نگيريد چون اصلا بهتان نمي آيد. مي خواهيد چپ چپ نگاه كنيد، مي خواهيد نكنيد؛ خودتان را هم به آن راه نزنيد چون اين موضوع، فقط آرزوي ما نيست شما هم اگر در ظاهر انكار كنيد، خدا عالم است كه در اعماق وجودتان بسيار هم به اين جور پست ها تمايل داريد. حيف كه آقاي رئيس جمهور وقت ندارند ما را در اطراف خود مشاهده كنند وگرنه با درايتي كه در خود سراغ داريم، شك نداشته باشيد. فردا، پس فرداست كه يكي از وزارت خانه هاي بدون وزير را به ما پيشنهاد كنند.
حالا مي دانيد براي چه سفره دلمان را پيش شما گسترانديم؟ نه خير، به خاطر تصدي پست وزارت در يكي از وزارت خانه هاي خالي نيست. اصلا مگر ما چند تا وزارت خانه خالي داريم؟ فعلا كه فقط آموزش و پرورش خالي است بقيه را هم كه شنيديد قرار است خالي شود، شايعه بوده، درست مثل شايعه استعفاي «متكي» كه همه ديدند دروغ از آب درآمد. پس شايعه استعفاي وزراي كار و امور اجتماعي، علوم و اقتصاد هم به احتمال قوي دروغ است. داشتيم مي گفتيم وزارت خانه آموزش و پرورش هم اگرچه فعلا خالي است، سرپرست دارد آن هم چه سرپرستي. رئيس دانشگاه پيام نور است و يك بار هم وزير پيشنهادي تعاون بوده. پس شك نكنيد كه ايشان حتما از ما با درايت ترند پس در اين مورد ،عقب نشيني مي كنيم! موارد بعدي هم اگر خالي شد و به ما پيشنهاد دادند، در موردش فكر مي كنيم و اما علت اصلي بيان اين بحث مارپيچ: پس از استعفاي «فرشيدي» از وزارت آموزش و پرورش، كلي حاشيه پرداز اقدام به بازارگرمي كردند و كلي سوال هم در اين باره در اذهان مردم شكل گرفت. ما هم چون خدمتتان عرض كرده بوديم كه خيلي با درايت تشريف داريم، تصميم گرفتيم در راستاي روشن سازي افكار عمومي به برخي سوالات مطرح شده پاسخ دهيم:
١) چرا دولت در استيضاحي كه ارديبهشت برگزار شد اين همه از «فرشيدي» حمايت كرد و حالا استعفايش را پذيرفته؟
پاسخ: دولت پشت هيچ وزيري را خالي نمي كند، همان طور كه يك معلم پشت شاگردش را خالي نمي كند. يك معلم هر وقت كه صلاح بداند به دانش آموزش ارفاق مي كند تا تشويق شود و هر وقت كه صلاح بداند ارفاق نمي كند. گرفتيد چه شد؟
٢) چرا «سعيدلو» تا آخرين لحظه خبر استعفاي «فرشيدي» را تكذيب مي كرد؟
پاسخ: تكذيب مي كرد چون تا آخرين لحظه خودش هم نمي دانست. از قرار معلوم «فرشيدي» هم مثل ٧ عضو ديگر كابينه كه پيش از او استعفا داده بودند، استعفانامه خود را پس از ساعت ٢٣ تقديم رئيس جمهور كرده است.
٣) از استعفاي دسته جمعي معاونان آموزش و پرورش چه خبر؟
پاسخ: معاونان خودشان اين موضوع را سريعا و صريحا تكذيب كردند. باور نمي كنيد؟ مي توانيد برويد از خودشان بپرسيد.
٤) فرشيدي اصلا براي چه استعفا داد؟
پاسخ: قرار نشد سوالات خصوصي بپرسيد ولي براي اين كه وقتتان خيلي گرفته نشود بخشي از دلايلي كه در استعفانامه شان مرقوم فرموده بودند مي آوريم: «اين جانب در جهت تحقق اهداف دولت نهم براي سرعت بخشيدن به رفع مشكلات آموزش و پرورش و فرهنگيان استعفا مي دهم».
٥) شايعه شده «پورمحمدي» وزير كشور و «اسكندري» وزير جهاد كشاورزي در معرض استيضاحند، آيا اين موضوع صحت دارد؟
پاسخ: اين جانب فقط درباره استعفاها اظهارنظر مي كنم. خودتان هم خوب مي دانيد كه از استيضاح تا استعفا حداقل ٦ ماه فاصله است!
سوالات تمام شد ولي بگذاريد ما هم به عنوان يك ايراني حرف دلمان را بزنيم.
ما نمي دانيم چرا شماهابه تغييرات حساسيت نشان مي دهيد؟ مگر تنوع بد است؟
مگر بد است كه در يك دوره، چند وزير در هر وزارت خانه عوض شود. باور كنيد خيلي ها مثل ما دوست دارند وزير شوند. چرا نمي گذاريد مردم به آرزوهايشان برسند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:52  توسط سمانه  | 



نمي دانم اين ديگرچه صيغه اي است كه انسان هر  روز و هر ساعت بايد يك مورد جديد را به آموخته هايش اضافه كند. مگر مغز بشر چند تا سلول خاكستري دارد كه گنجايش اين همه قانون، تبصره، بند و ماده جديد را داشته باشد؟ خب انيشتن هم بود، كم  مي آورد.

نه. نه فكر نكنيد ما خيلي تنبل هستيم و دلمان نمي خواهد به قانون عمل كنيم و داريم با اين روش اعتراض مي كنيم. ابدا اين گونه نيست، حتي اگر لحظه اي، اين فكر پليد! به ذهنتان خطور كرده باشد، مديون هستيد و ما آن دنيا يقه تان را خواهيم گرفت و نمي گذاريم به راحتي از پل صراط عبور كنيد. البته ما آن دنيا سرمان خيلي شلوغ خواهد بود چون احتمالا تعداد آن افرادي كه بايد يقه شان را بگيريم، آن قدر زياد هست كه نوبت شما نرسد. نخير قصدمان اين هم نيست كه بياييد از ما حلاليت بطلبيد، چون ما بسيار دل گنده مي باشيم و همين الان همه تان را حلال كرديم و رفت پي كارش.

 ولي خب يك گروهي را اصلا نمي توانيم حلال كنيم چون جرم شان از نظر ما بس عظيم است و سنگين. كدام گروه؟ باز كه داريد عجله مي كنيد، مگر نمي دانيد عجله كار شيطان است؟ درست مثل ما كه طي روزهاي گذشته عجله كرديم و كمي تا قسمتي «الياس» شديم و آن قدر الياسانه رفتار كرديم كه حتي خودمان هم شك كرديم كه كارمان اشتباه باشد!

شك كه چه عرض كنم، فكر كرديم كارمان خيلي خيلي درست است. الان هم فكر نكنيد ما كارهاي بدمان را لو مي دهيم چون اعتراف به گناه، خودش گناهي ديگر است. بنابراين اگر شما تيز باشيد خودتان مي فهميد...بگذريم. يك بغضي از نوع فرو خورده در اندرون قلبمان نفوذ كرده يا بهتر بگوييم رسوب كرده كه نمي گذارد يك عده را ببخشيم. واي ... باور كنيد اصلا نمي خواهيم مطلب را اين همه رمزگونه بنويسيم ولي چه كنيم كه سوز دل ما آن قدر شديد است كه هر كاغذي را مي سوزاند!

باشد، يك قسمتي را فاش مي كنيم.از شما مي پرسم چون شما خودتان بهترين داور هستيد، ببينم آيا ما به عنوان يك بشر متمدن، حق نداريم قانون ثابتي داشته باشيم؟ داريم يا نه؟ خب بله، برمنكرش لعنت؛ قانون هم مي تواند با تغييرات زمان تغيير كند ولي خب نه آن قدر سريع كه نتوانيم حتي از آن باخبر شويم! تعجب نكنيد. چنين اتفاقي افتاده است آن هم درست در همين استان خودمان. اين اتفاق آن قدر براي ما عجيب بود كه هنوز در شوك ناشي از آن به سر مي بريم.

 حالا براي اين كه شما را نيز در غم خود شريك كنيم مثالي مي آوريم تا حال ما را خوب درك كنيد.فكر كنيد يك روز صبح از خواب ناز بيدار مي شويد و مي رويد كه نان بخريد. نانوا، نان را از تنور داغ بيرون مي آورد و در حالي كه عرق از سر و رويش مي بارد به سمت شما مي آيد تا پول نان را بگيرد. اما در همين لحظه يك نفر از راه مي رسد و پول را از دست شما مي گيرد و مي گويد: من رئيس صنف نانوايان هستم. موقع خريد شير هم همين اتفاق تكرار مي شود ولي اين بار رئيس صنف لبنيات فروشان مي آيد.سوار تاكسي مي شويد ولي رئيس تاكسيراني را روي صندلي جلو مي بينيد كه پول ها را از مسافران جمع مي كند و...

يا اصلا بياييد يك مثال ديگر بزنيم. حتما تا حالا نفرات اول كنكور را ديده ايد. فكر كنيد اين افراد را به يك مراسم دعوت كنند و بعد هديه هايشان را به مدير مركز پيش دانشگاهي شان بدهند! اين تن كفن شود شاخ درنمي آوريد؟ خب اگر شاخ در نمي آوريد شك نكنيد كه حداقل يكي از غده هاي بدنتان درست كار نمي كند؛ (مغز كه غده نيست پس فكر بد نكنيد) به جان همين يكي يكدانه خودمان، صفحه نيشخند، هدف از ذكر اين مثال ها تخريب هيچ شخص، گروه، صنف و مدرسه اي نبود. تمام اين مثال ها مي تواند خيلي پوچ باشد وقتي قانون بشود همين. ولي خب بگويند كه قانون اين است.

مثلا همين هفته پيش ما را به يك مراسم «تقديركنان» دعوت كردند ولي سر آخر از هر كسي تقدير شد غير از مايي كه از صبح تا شب مس ساييديم و با يك دبه دوغ زندگي كرديم! ما يك هفته تمام اخبار آن رويداد عظيم را پوشش داديم و گفتيم چه زحمت ها كه كشيده نشده و چه خون دل ها كه ريخته نشده... ما خيلي حرف ها زديم و همين حرف ها هم كار دستمان داد. بله اين مراسم «تقديركنان» را به افتخار تمام حرف ها و عكس هاي قشنگ ما برگزار كردند اما چشمتان روز بد نبيند؛ كف دستانمان سرخ شد از بس براي اين و آني كه گاه نمي شناختيم و گاه در آن رويداد عظيم نديده بوديم دست زديم ولي نوبت به خودمان كه نرسيد.

 البته دروغ چرا؟ نوبت ما هم رسيد ولي وقتي كه همه رفتند... وقتي سالن خالي شد به ماهايي كه كف دستهايمان سرخ بود و گفتند بياييد هديه ها و لوح هايتان را از روي سن برداريد. حال بماند كه هدايا چه بود چون هر حرفي بزنيم مي گويند: ارزش مادي كه مهم نيست والحق هم آن هدايا به لحاظ معنوي چيزي كم نداشت ولي لوح ها...همان لوح هاي كاغذي و بدون قاب، همان هايي كه قاب دارش را قبل از ما به گروه تشويق شونده داده بودند، همان لوح هايي كه با خط كودكانه و به اشتباه و گاه بدون امضا و شماره به دست برو بچ مس ساب رسيد.

ما كه حرفي نداريم؛ ما كه نگفتيم به ما توهين شد! ما فقط داريم مي گوييم اگر قانون جديد وضع شده، خب زودتر بگوييد تا ما هم براي كف زدن بيشتر آماده شويم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 14:13  توسط سمانه  | 




اصولا بشر از همون موقعي كه به دنيا مياد عينكيه. آره. دقيقا از لحظه تولد. حتي قبل از اين كه چشاشو باز كنه، ما معتقديم چون مي ترسه چشاشو باز كنه، عينك مي زنه. عينك هايي كه فرزند آدميزاد استفاده مي كنه، انواع مختلف داره كه ما امروز فقط در مورد يك نوعش صحبت مي كنيم. در مورد عينك اول يا همون اولين عينك.
تا حالا فكر كردين چرا وقتي يه نوزاد به دنيا مياد، گريه مي كنه؟

خب آره، دلايل علمي- فيزيكي داره ولي ما كشف كرديم كه مهم ترين دليل گريه نوزاد دقيقا به همون عينك نامرئي برمي گرده، هموني كه اسمش بدبينيه. ما اخيرا طي تفكرات عميق خودمون كشف كرديم كه وقتي يه نوزاد متولد مي شه، چون فكر مي كنه دنيا خيلي بدتر از اون جاييه كه ازش اومده، گريه مي كنه. باور كنيد همه ماها همين طوري بوديم، اگه دست خودمون بود تا ابد هم جنين باقي مي مونديم.

 اين نوزاد محترم يا محترمه چند وقت بعد از تولدش، مي فهمه كه عجب فكر مزخرفي داشته و اين دنيا چه قدر باحاله ولي نمي دونيم چرا باز هم ترجيح مي ده از اون عينك نامرئي استفاده كنه! اون هم درست زمان هايي كه بيشتر به چشم هاي باز نياز داره. مثلا وقتي مي خواد بره مدرسه فكر مي كنه، مدرسه رفتن كار بي خوديه يا وقتي مي خواد درس بخونه دوباره اين عينك رو به چشمش مي زنه و مي گه چه فايده آخرش كه توي دانشگاه راهمون نمي دن. سر جلسه كنكور هم با استفاده از همين عينك، هول مي شه و تست ها رو چپ اندر قيچي مي زنه. واي واي! خدا نكنه يه چيزي از مامان و بابا بخواد و اونا واسش نخرن؛ اون وقته كه دچار ياس فلسفي مي شه و فكر مي كنه، اصلا چرا به دنيا اومده؟ چرا از همه بدبخت تره؟ يا چرا همه از اون خوشبخت ترن؟

يك فكر شوم!
ما جوون ها بعضي وقت ها واقعا شورش رو در مياريم. مثلا وقتي توي خونه، به خواهر و برادرمون فقط يه كوچولو بيشتر توجه مي شه كه البته خودمون دليل اصليش رو مي دونيم و ترجيح مي ديم توي اون لحظه نقش كلنگ رو ايفا كنيم!

 در يك اقدام بسيار بدبينانه و البته خبيثانه به اين نتيجه مي رسيم كه احتمالا مارو از توي جوي آب يا سبد پشت در يه مغازه پيدا كردن و بچه واقعي مامان و بابامون نيستيم. توي اون لحظه اگر آزمايش DNAو گروه خوني و انواع و اقسام آزمايش هاي ژنتيك و حتي عكس هاي تولد يك  ثانيگي مون رو هم بيارن، عمرا اگه باور كنيم كه ما واقعي هستيم. توي اون لحظه با يادآوري مصائب «جودي ابوت» و «پرين» به نتايج عميق تري هم مي رسيم از جمله اين كه: هيچ كدوم از اعضا و جوارح، چشم و گوش و بيني مون كم ترين شباهتي به بقيه اعضاي خانواده نداره!!

اينه فرقش...
ما آدم ها وقتي از اين عينك استفاده مي كنيم دنيا رو يه جور ديگه مي بينيم مثلا وقتي هوا ابريه با خودمون مي گيم:« عجب غلطي كرديم چتر نياورديم ها ...الانه كه يه بارون خونه خراب كن بباره و مثل موش آب كشيده شيم» اما اگه اون عينك رو چشامون نباشه طور ديگه اي فكر مي كنيم. چه طوري؟ خب معلومه، خيلي رمانتيك. مثلا مي گيم:« چه قدر خوب شد قبل از بارش بارون از خونه اومدم بيرون تا مجبور نباشم چتر بردارم، اين طوري زير نم نم بارون قدم مي زنم و حالي به حولي... به به عجب هوايي»

 اينه فرقش. فرق خودمون با خودمون!حالا خدا كنه فقط گاهي از اين عينك استفاده كنيم. آخه مي دونين چيه؟ واسه بعضي ها عينك زدن مي شه يه عادت. هنوز درست معلوم نشده واسه چي ولي خب احتمال داره يكي دوبار، آيه ياس خوندناشون درست از آب در اومده و اونا فكر كردن كه - بله، دنيا همينه ديگه...

زندگي بسيار بد مي باشد وقتي...
درست از همين جاست كه آدم ها مي شن ٢ دسته. يه دسته عينكي و يه دسته غير عينكي. تفاوت اين ٢ دسته خيلي تابلوئه. عينكي ها، عينك دارن و غير عينكي ها، خب ندارن.

 البته گول نخورين چون اخيرا بعضي ها از لنز به جاي عينك استفاده مي كنن ولي همون خصوصيت هاي خبيثانه(!) رو دارن، اين دسته از آدم ها مدام دنبال يه ماجراي ناراحت كننده مي گردن، دنبال يه - نقص ، يه عيب حتي توي وجود خودشون- و اغلب هم اونو پيدا مي كنن. اين جور آدم ها خيلي اعصاب خرد كن هستن. آخه مدام در حال منفي بافي ان.

 اگه هوا ابري باشه مي گن قراره سيل بياد، اگه آفتابي باشه مي گن خشكسالي مي شه، اگه كنكور قبول نشن مي گن، من ذاتا بي استعدادم... يك كلام خلاصه كنيم؛ آدم هاي بدبين، اتفاقات بد رو جزو لاينفك زندگي مي دونن و اگه يه اتفاق خوبي هم توي زندگي شون بيفته فكر مي كنن كاملا اتفاقي بوده!

منم و شمع و گل و پروانه
و اما آدم هاي خوش بين، همونايي كه چشاشونو نمي ذارن پشت ويترين، درست برعكس بدبين ها فكر مي كنن. يعني اگه توي كنكور قبول نشن، نمي گن من بي استعدادم، به جاش مي گن اشتباهم توي فلان قسمت بود، سال بعد تكرارش نمي كنم. اين جور آدم ها در يك كلام معتقدن، زندگي رو غلتك خوبي هاست و مسائل ناراحت كننده به طور اتفاقي و كاملا تصادفي مي ياد سر راه و چون موقتيه، جاي نگراني نيست.

تگرگ هاي مهربون
اصلا قصد نداريم بگيم خوش بيني خوبه يا بدبيني. اصلا هم نمي خواهيم فلسفه بافي كنيم و مثل اين ميزگردهاي تلويزيوني، ادعاي واقع بيني كنيم. نه. ما فقط مي خوايم بگيم خوش بيني چه كارهايي مي كنه و بدبيني چه كارهايي.

 يه عده مي گن بدبيني يه نوع بيماريه چون اين جور آدم ها كمتر به كسي اعتماد مي كنن و به مرور زمان به جاهايي مي رسن كه ديگه نمي تونن دوست و دشمن رو تشخيص بدن. ولي خب از حق نمي شه گذشت، بعضي آدم هاي خوش بين هم ديگه شورش رو در ميارن. مثلا فكر كنين داره تگرگ مي باره اندازه قلوه سنگ (قلوه... قلوه...) بعد يه عده، همين طور رمانتيك قدم مي زنن و با احساسات لطيفشون تصور مي كنن دونه هاي تگرگ، مهربون تر از اوني هستن كه قصد جون اون ها رو كنن!

 واسه اينه كه ميزگردهاي تلويزيوني راه مي افته و اندر فوايد واقع بيني سخن ها مي گن و گوش هاي مفت رو هدف مي گيرن. ولي از قديم گفتن حرف راستو بايد از بچه شنيد. ها؟ با ما بودين؟ آره. آره داشتيم مي گفتيم كه اول داخل ليوان يك مقدار نامتناهي خوش بيني مي ريزيد و يك مقدار جزئي بدبيني، معجون حاصله رو مي شه با خيال راحت نوش جان كرد.

 اين يعني كه چيزي به اسم واقع بيني وجود نداره، واقعيت اينه كه ما بهتون مي گيم: واقع بيني، فقط تركيب خوش بيني و بدبينيه و اين موضوع كه ما چه مقدار از اين ٢ تا رو با هم تركيب كنيم در عينكي شدن و نشدن ما خيلي تاثير داره. گفتيم معجون، چون خوش بيني مطلق ساده لوحيه و بدبيني مطلق هم آدم رو فلج مي كنه، پس تركيب درست اين ٢ تا يادتون نره.

بدبين ها چي مي كشن؟؟؟
- بدبين ها خيلي چيزها مي كشن مثل سيگار، كوكائين، هروئين، كراك و... اوه، ببخشيد، يه لحظه قاط زديم. منظورمون اين بود كه بدبيني ممكنه آدميزاد رو به اين جورجاهاي خفن بكشونه. بدبين ها هميشه نگران هستن، نگران همه چيز و همه انرژي خودشون رو صرف مبارزه با دشمن هاي خيالي مي كنن بعدش كم كم به يه آدم منزوي تبديل مي شن، چون ديگه هيچ دوستي دور و برشون باقي نمي مونه.
يه چيز ديگه هم بهتون مي گيم ياد بگيرين تا خوش بين باشين. اونم اينكه كه خوش بين ها فقط يك بار مي ميرن اون هم لحظه مرگشونه اما بدبين ها روزي ١٠٠ بار مي ميرن.


فقط بايد پيداش كني
از اون جا كه خوش بيني و بدبيني اكتسابيه، مي شه خيلي راحت... يه خورده راحت... خب حالا خيلي هم راحت نيست ولي مي شه از شر بدبيني خلاص شد فقط بايد يه مدت مثبت انديشي رو تمرين كرد. به محض اين كه شنيدين يه نفر توي مغزتون مي گه: «ديگه همه چي تموم شد، بدبخت شدي، ديگه نمي توني كمر راست كني و... و از اين جور مزخرفات» فرتي بكوب توي سرش، فوري سرش داد بزن و بگو : «برو گم شو!» ( اين يه بار عيب نداره حرف بد بزني) بعدش بلافاصله بگو حتما يه راهي هست، هميشه يه راهي هست فقط بايد سعي كنم پيداش كنم..

حرف آخر
حرف آخرمون هم اينه كه بدبيني سيستم ايمني بدن رو ضعيف مي كنه وخوش بيني برعكس عمل مي كنه،حالاخود داني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:2  توسط سمانه  | 




ماست سفيد است، شب سياه. گربه حيوان ملوسي است و هم چنين بي صفت. نمك شور است، چشم بعضي ها هم همين طور. كسي كه نصف شب از ديوار خانه اي بالا مي رود، دزد است يعني خيلي خوش خيالي است اگر فكر كنيم صاحب خانه است و كليدش را جاگذاشته! مي دانيد؟ نه نمي دانيد ديگر. دنياي غريبي است. همين جملاتي كه الان تحويلتان داديم و لب و لوچه تان را آويزان كرد و احتمالا چند عدد حرف نامربوط دست اول هم نثارمان كرديد، خب بايد بگوييم كه عجله كرديد... اگر كمي تأمل مي كرديد مي فهميديد كه پشت تمام اين مسائل ماجراهايي در شرف وقوع است كه البته اين بار ماجراهايي در حال اتمام است و مدت هاست كه از زمان وقوعش گذشته.
عرض مي كرديم... اگر گفتيد چرا اين جملات بي ربط و مضحك به نظر مي رسيد؟ خب كاملا واضح است چون اصولا تمام مردم و حتي بچه يك ماهه هم مي داند كه ماست اگر سفيد نباشد، ماست نيست و شب اگر سياه نباشد، روز است. ولي از آن جا كه دنيا، گذرگاه عجيبي است و انسان موجودي عجيب تر، همين ماست سفيد را عده اي كه عاشق مي شوند سياه مي بينند چرا؟ چون اصولا مي گويند عاشق كور است اما همين عاشقي كه عرض كرديم وقتي درصد عشق خونش به حد نرمال مي رسد، آن چنان منطقي مي شود كه تمام جملات خطوط اول به نظرش مضحك مي رسد... مي دانيد؟ نه نمي دانيد ديگر.
ما امروز فهميديم كه آمريكا عجب عاشقي بوده و ما نمي دانستيم. البته خودش هم نمي دانسته ولي حالا كه درجه عشق خونش نرمال شده، كم كم دارد يك چيزهايي مي فهمد. ما امروز به اين نتيجه رسيديم كه «جرج بوش» عاشق عراق شده بود، خود خود عراق كه نه، رئيس جمهورش هم نه، ذخاير زيرزميني؟ ... آن هم نه... ماجرا از اين قرار است كه يك روز صبح جناب «جرج بوش» از خواب بيدار و دلش يهويي براي سلاح هاي كشتارجمعي يك ذره مي شود. تعداد آن سلاح هاي آن روز صبح در كشورش، خيلي زياد بوده ولي او همه آن ها را مي خواسته و دلش براي تك تك آن ها تنگ شده بود. براي همين احساس كرده كه تعدادي از اين سلاح ها بايد در كشور عراق پنهان شده باشد! ديگران هرچه گفتند: «پسر خوب بي خيال شو، آن جايي كه تو مي گويي، گور دسته جمعي زياد دارد، معدن زيرزميني هم همين طور، ولي از سلاح خبري نيست؛ هرچه سلاح داشتند و ما به آن ها داده بوديم، در جنگ با ايران استفاده كردند و تمام شد...» به خرجش نرفت كه نرفت. او عاشق بود و عاشق هم چشمش كور است. براي همين به «صدام» گفت: «يا سلاح هايت را بده يا مي آيم از حلقومت مي كشم بيرون»... خب بقيه اش را هم كه خودتان بهتر مي دانيد. بعد از گذشت چند سال، چند عدد گورستان جديد ايجاد شد، چند تا شهر خراب شد، چند تا چاه نفت تمام شد اما سلاح كشتارجمعي پيدا نشد كه نشد. آن سلاح ها حتي داخل حلقوم صدام هم نبود! (اين موضوع بعد از كالبدشكافي ثابت شد) «جرج بوش» قصه ما كه حالا درجه عشق خونش تازه نرمال شده فهميده كه از سلاح ملاح خبري نيست و درست است كه به عشقش نرسيده ولي به عشق بزرگ تري رسيده كه همان نفت است و حالا ديگر به نفعش است كه نرمال شدن درجه عشق خونش را افشا نكند و هم چنان در پي نخود سياه يا همان سلاح كشتارجمعي به هر چاهي! سرك بكشد.
در اين ميان «آلن گرين اسپن» رئيس سابق بانك مركزي آمريكا و نام آشناترين اقتصاددان اين كشور با انتشار كتاب خاطرات خود ضربه سياسي تازه اي را به كاخ سفيد وارد كرده. او در اين كتاب خيلي رك و راست گفته: «جنگ عراق به خاطر نفت بود» درست از همان جمله هايي كه لب و لوچه آدميزاد را آويزان مي كند، درست از همان جملات مضحك، مي دانيد كه؟ حالا ديگر حتما مي دانيد!!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:14  توسط سمانه  | 



همه مي دانيم كه هرچيزي يك ظرفيتي دارد، هرجايي هم همين طور، حتي آدم ها هم يك ظرفيت مخصوصي دارند. مثلا وقتي روي يك جعبه كبريت نوشته شده: «محتوي ٤٠ عدد چوب كبريت»، خب يعني ظرفيت اين جعبه ٤٠عدد است نه بيشتر. حالا شايد يكي دو تا يا در نهايت ١٠ چوب كبريت ديگر هم بتوان داخلش گذاشت ولي گمان ما اين است كه ٤٠تايي كه گفته اند، بي حكمت نبوده و صاحب كارخانه كبريت سازي مي دانسته است كه اگر ٤٠تا بشود ٥٠تا، حتما يك ايرادي در سيستم جعبه كبريت ايجاد مي شود. مثلا امكان دارد قسمتي از جعبه قلمبه شود و چند تا از چوب كبريت ها موقع حمل و نقل بريزد روي زمين و گم وگور شود.

حالا يك مثال از مايعات برايتان مي آوريم. فكر كنيد يك ليوان خالي آب در يك دست داريد و يك پارچ پر از آب هم در دست ديگر. در اين هنگام يك نفر از راه مي رسد وبه شما مي گويد كه: «عزيزم تو بايد هميشه نيمه پر ليوان را نگاه كني» اما تو هرقدر چشمانت را ريز و درشت مي كني، نمي تواني نيمه پر آن را ببيني.چرا ؟چون اصولا نيمه پري وجود ندارد. ليوان پر از خالي است، پر از هوا، چه فرقي مي كند؟ مهم اين است كه هرچه درون ليوان است، آب نيست. ولي اگر با آن پارچ، توي ليوان آب بريزي، مي تواني نيمه پر كه سهل است، تمام ليوان را هم پرمشاهده  كني


.اين مطالبي كه تا اين جا گفتيم، يادآوري مفاهيم فيزيك دوران دبيرستان نبود اين ها درس زندگي است كه ما به مرور ايام داريم ياد مي گيريم از طرفي تاكنون حتما متوجه شده ايد كه هيچ يك از مقدمه هاي ما در اين صفحه بي حكمت نبوده و نيست و مطمئن باشيد از اين پس هم اگر پرتمان نكنند بيرون، نخواهد بود.

قصه از اين قرار است كه استاندار آمد وقتي كه اين خبر مسرت بخش توسط يكي از بادها ( به موافق و مخالفش چه كار داريد) به گوشمان رسيد، فوري كفش و كلاه كرديم كه بلكم كمي زودتر از بقيه هم استاني ها، استاندار جديد را زيارت كنيم.
در راه از مقابل سالن خالي! گلشن و تالار خالي! حافظ گذشتيم. عقربه هاي ساعت ٧ و ٥٠دقيقه صبح را نشان مي داد پرنده ها در صبح دل انگيز پاييزي چه چهي مي زدند بيا و ببين. همه اين ها باعث شد، بي خيال جريمه و تهديد اتمام سهميه سوخت به دليل سرعت غيرمجاز شويم و خود را سريع تر به استانداري برسانيم.

 بالاخره سر موقع رسيديم. مقابل دراستانداري طبق معمول و البته خيلي فراتر از طبق معمول برنامه ايست و بازرسي برقرار بود. نوبت ما كه شد، يهو گفتند: « اسم شما در فهرست نيست» اي هوار حالا بايد چه خاكي بر سر مي كرديم در اوج نااميدي يادمان از دعوت نامه آمد و فوري آن را مقابل چشمان مامور گرفتيم تا ثابت كنيم كه ساعت دارد به ٨ نزديك مي شود و الان است كه ديگر به اول صف نرسيم.

مامور مذكور كه گويا ديگر نمي توانست فهرست را بكوبد توي سرمان، بعد از چند دقيقه كه براي ما به اندازه چند ساعت گذشت، اجازه عبور داد. چشمتان روز بد نبيند، ايست و بازرسي دوم هم يقه مان را گرفت. آن هم كجا درست در ٢٠قدمي صندلي استاندار و وزير كشور. گفتند ظرفيت تكميل است، جا نداريم. خب ما هم مي دانستيم كه ظرفيت تكميل يعني چه و مي دانستيم كه به نفعمان است كه نيمه پر ليوان را نگاه كنيم و دم نزنيم.

در آن لحظه بود كه به مفهوم عميق «مرغ يك پا دارد» پي برديم و پايمان را توي يك كفش كرديم كه الاوب الله زمين برود آسمان، آسمان بيايد زمين بايد ما را به داخل سالن راه بدهيد. ولي حرف ما بسان آبي بود كه درهاون كوفته مي شد (تمثیل ميخ و سنگ را كه در اين جاها به كار نمي برند، زشت است)

 الغرض گفتند بمانيد تا شايد در نشست مطبوعاتي وزير كه پايان اين جلسه برگزار مي شود راهتان دهند.
ماهم گرچه غمگين، گرچه دل شكسته ٢ساعت و نيم در سالن سرد استانداري مانديم...

(بقیه اش سانسور)

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 15:58  توسط سمانه  |